
تازه ها
تازه نشر شده ها
برای سفارش خرید روی جلد کتاب ها کلیک کنید:








عطر تاریکی
در یکی از شبهای تابستان آن سال، رقاصهی یکی از کاباره های شهر، به طرز فجیعی در خانهاش به قتل رسیده بود. اولین پرسشی که به ذهن میآمد این بود که چرا هیچ کس صدای جیغ و فریاد او را نشنیده که احیانا به کمکش بشتابد. اما با دیدن مکان وقوع قتل چرایی آن در سکوت روشن شد...
از اینجا بخوانید
کارهای دیگر ( روی عنوان ها کلیک کنید):
مقامهی درخت سخنگو
ناگهان خود نویسند
خیالات در قطار

چشم های ما-شیرین
مادر شیرین، مادر دوست قدیمی من فرهاد، بالاخره مرد. او را با همان چشم های باز به خاک سپردند. روزهای آخر دیگر خواب به چشمانش نمی آمد، لب به غذا نمی زد، فقط آب می خواست. چه عطشی داشت! آن تلفن سیاه رنگ قدیمی هم کنار دستش بود و از آن جدا نمی شد. کسی خبر را به او نداده بود، اما از رفت و آمد ها به خانه، از سراسیمگی دخترانش که گریه هایشان را از او پنهان می کردند و بهت و سکوت دادمادهایش بو برده بود که اتفاقی افتاده است. پسر کوچکترش، وفا، در آن روزهای تظاهرات از خانه بیرون رفته و دیگر باز نگشته بود.

" بذی سلم و الدیر من حاضر الحمی
ظیاءُ تریک الشمس فی صور الُدمی"
" در ذی سلم و دیری در وادی الحما غزال هایی هستند که خورشید راهمچون تندیس هایی مرمرین نشان به تو می دهند..."
ابن عربی-
اگر جای دیگری بود و نه در این شهر بزرگ با شبح آسمانخراش هایی سربلند کرده در ابر و تاریکی ، در این به اصطلاح متروپل غربی که همه چیز در آن، چنانکه میگویند، به گرد مادیاتی سخت و بیروح می گردد، در آن شب هنوز زمستانی با هالهی مه به گرد چراغ های خیابان و خطوط سرخ چشمک زن نئون بر سر در کلوبی شبانه و در چند قدمی آن میخانه ای با پنجره های چرک روشن که تا دیروقت شب باز مانده بود، می گفتیم که آه ، بله ، از این لحظات راز آلود و زیر و زبر کننده گاهی و به ندرت برای طبایعی خاص شاید پیش بیاید، اما نه برای این همکار جوان ما ، این دانشجوی دکترا با رساله ای که انگار مقدر بود هرگز به پایان نرسد درباره ی مفهوم عشق از نظرگاه ابن عربی و آگوستین قدیس که در ضمن با اینکه ایرانی بود دو دوره زبان عربی هم درس می داد و آن هم در شبی که همه چیزش را از دست داده بود و به قول خودش از مستی تا مرگ فقط یک قدم فاصله داشت...
پژوهشگر جوان
سرسخن
مرگ استادی است در آلمان
یادداشتی از یداله رویایی
گفتی استاد ؟..
فرخفال عزیز،
از استادان قدیم جز قدیم چیزی نمانده است. این استادان جدید هم چیزی از آنها جز قدمت ِ آنها نمی دانند،. تنها چیزی که از آنها میدانند همین قدمتِ آنهاست. آنها همه خود را به مرگ دادهاند و معذالک، استادترین ِاستادها باز همان مرگ است.
درست میگفت پل سلان که : «مرگ استادیست در آلمان» ؛ لابد به هولوکوست فکر کرده بود. حق داشت. من هم هروقت به کشتار ۶۷ و به بربریتِ کهریزک فکرمیکنم، فکرمیکنم که مرگ استادیست در ایران. چه در آلمان چه در ایران بهرحال مرگ برای خودش استادیست. مثل همین "استاد"های تو که در ایران معاشرمرگ بودند و حالا خود مرگی مهاجرند. چطور میشود که هم مرگ بود هم استاد؟
آری، "مسئله عمیق تر از این حرف هاست، یکی باید همت کند و تحقیق کند که چرا شاعری مثل رویائی باید ..."*
* نقل از فیس بوک رضا فرخفال ژوئیه2014
طرح از کیوان مهجور


سایت ادبی رضا فرخفال
Literary Site of Reza Farokhfal