top of page
0e9836c8-29bd-42c6-8415-02d666a3a7ba_edi

 تازه ها

تازه نشر شده ها
برای سفارش خرید روی جلد کتاب ها کلیک کنید:

چشم های ما-شیرین

 

مادر شیرین، مادر دوست قدیمی من فرهاد، بالاخره مرد. او را با همان چشم های باز به خاک سپردند. روزهای آخر دیگر خواب به چشمانش نمی آمد، لب به غذا نمی زد، فقط آب می خواست. چه عطشی داشت! آن تلفن سیاه رنگ قدیمی هم کنار دستش بود و از آن جدا نمی شد. کسی خبر را به او نداده بود، اما از رفت و آمد ها به خانه، از سراسیمگی دخترانش که گریه هایشان را از او پنهان می کردند و بهت و سکوت دادمادهایش بو برده بود که اتفاقی افتاده است. پسر کوچکترش، وفا، در آن روزهای تظاهرات از خانه بیرون رفته و دیگر باز نگشته بود.

ازاینجا بخوانید

خورخه لوییس بورخس ( چند شعر)

به یاد احمد میرعلایی 

 

" بذی سلم و الدیر من حاضر الحمی

ظیاءُ تریک الشمس فی صور الُدمی"

" در ذی سلم و دیری در وادی الحما غزال هایی هستند که خورشید راهمچون تندیس هایی مرمرین نشان به تو می دهند..."

 ابن عربی-

اگر جای دیگری بود و نه در این شهر بزرگ با شبح  آسمان‌خراش هایی سربلند کرده در ابر و تاریکی ، در این به اصطلاح متروپل غربی که همه چیز در آن،  چنانکه می‌گویند، به گرد مادیاتی سخت و بی‌روح  می ‌گردد، در آن شب هنوز زمستانی با هاله‌ی مه به گرد چراغ های خیابان  و خطوط سرخ چشمک زن نئون بر سر در کلوبی شبانه و در چند قدمی آن  میخانه ای  با پنجره های چرک روشن که تا دیروقت شب باز مانده بود، می گفتیم که آه ، بله ، از این لحظات راز آلود و زیر و زبر کننده گاهی و به ندرت برای طبایعی خاص شاید پیش بیاید، اما نه برای این همکار جوان ما ، این دانشجوی دکترا با رساله ای که انگار مقدر بود هرگز  به پایان نرسد درباره ی مفهوم عشق از نظرگاه ابن عربی و آگوستین قدیس که در ضمن با اینکه ایرانی بود دو دوره زبان عربی هم درس می داد و آن هم در شبی که همه چیزش را از دست داده بود و به قول خودش از مستی تا مرگ فقط یک قدم فاصله داشت...

از اینجا بخوانید

پژوهشگر جوان

سرسخن​
مرگ استادی است در آلمان
یادداشتی از یداله رویایی​​​​​

گفتی استاد ؟..
فرخ‌فال عزیز،  

از استادان قدیم جز قدیم چیزی نمانده است. این استادان جدید هم چیزی از آنها  جز قدمت ِ آنها نمی دانند،. تنها چیزی که از آنها می‌دانند همین قدمتِ آنهاست. آنها همه خود را به مرگ داده‌اند و معذالک، استادترین ِاستادها باز همان مرگ است.

درست می‌گفت پل سلان که : «مرگ استادی‌ست در آلمان» ؛ لابد به هولوکوست  فکر کرده بود. حق داشت. من هم هروقت به کشتار‌ ۶۷ و به بربریتِ‌ کهریزک فکر‌می‌کنم، فکر‌می‌کنم که مرگ استادی‌ست در ایران. چه در آلمان چه در ایران بهرحال مرگ برای خودش استادی‌ست. مثل همین "استاد"‌های تو که در ایران معاشرمرگ بودند و حالا خود  مرگی مهاجرند. چطور می‌شود که هم مرگ بود هم استاد؟

آری،  "مسئله عمیق تر از این حرف هاست، یکی باید همت کند و تحقیق کند که چرا شاعری مثل رویائی باید ..."*

* نقل از فیس بوک رضا فرخ‌فال ژوئیه2014

طرح  از کیوان مهجور


​سایت ادبی رضا فرخ‌فال

Literary Site of Reza Farokhfal

bottom of page