چشم های ما- شیرین
مادر شیرین، مادر دوست قدیمی من فرهاد، بالاخره مرد. او را با همان چشم های باز به خاک سپردند. روزهای آخر دیگر خواب به چشمانش نمی آمد، لب به غذا نمی زد، فقط آب می خواست. چه عطشی داشت! آن تلفن سیاه رنگ قدیمی هم کنار دستش بود و از آن جدا نمی شد. کسی خبر را به او نداده بود، اما از رفت و آمد ها به خانه، از سراسیمگی دخترانش که گریه هایشان را از او پنهان می کردند و بهت و سکوت دادمادهایش بو برده بود که اتفاقی افتاده است. پسر کوچکترش، وفا، در آن روزهای تظاهرات از خانه بیرون رفته و دیگر باز نگشته بود.
ما-شیرین آن طور که وفا از کودکی اورا صدا می زد و همه اهل خانه هم او را به همین نام مخفف صدا می زدند، به کسانی از فامیل نزدیک که در آن روزها به دیدارش می رفتند رو می کرد و با اطمینان و لبخندی برلب که دل آدم را ریش ریش می کرد، میگفت، "برای چی نگران هستین؟ .." با انگشتانش گوشی تلفن سیاهرنگ را نوازشی می داد، انگار که بخواهد آن را شاهد حرف خودش بگیرد، و ادامه می داد، " وفا خودش توی تلفن به من گفت، گفت که مادرجان من از مرز رد شدم...شما نگران نباش ." فرهاد پسر بزرگ او، دوست قدیمی هم دوره ی دانشگاهی من، به بیمارستان ها، زندانها و سردخانه ها برای پیدا کردن پیکر برادر رفته بود، اما اثری از وفا در میان کشته شده ها نبود. دست آخر با پادرمیانی مقاطعه کاری آشنا با مقامات و به اتفاق او در دفتر یکی از زندانها بلوز و شلوار و کفشهای ورزشی وفا را در یک کیسه سیاه پلاستیکی به او تحویل داده و رسید گرفته بودند. کاپشنی که وفا آن روز به تن داشت در کیسه نبود . فرهاد می گفت که حتم دارد برادرش شال گردنی هم به گردن داشته است.آخرین بار بیرون خانه او را با آن کاپشن و شال گردن بلند آبی رنگ دیده بود. از تلفن دستی و کیف پولش هم اثری نبود. معلوم بود که تلفن و کیف پول را برداشته اند و دیگر پس نخواهند داد. مامور اداری زندان از زمان و محل دفن اطلاعی نداشت و گفت که باید بروند و از دفتر گورستان شهر " استعلام" کنند.
ما-شیرین شوهرش را در یک تصادف جاده ای از دست داده بود و حالا شصت و چند ساله زنی به نظر می رسید با چشمان میشی آرام و رشته رشته موهای یکدست خاکستری که تا روی شانه هایش فرو میریخت. صورت استخوانیش آن چند بار که او را دیدم هربار زرد تر و تکیده تر میشد. لب های بی خون نازکش را وقتی حرف نمی زد، چنان بر هم می فشرد که انگار اصلا لب نداشت. چشمانش اما وقتی از پسرش وفا میگفت، برقی می زد که فقط از چشم آدم هایی بیرون می زند که انگار دچار جذبه یا جنونی آنی شده اند. زن سالخورده در دنیای دیگری سیر می کرد و تلفن سیاه رنگ قدیمی انگار که تنها خط اتصالش به آن دنیا بود. تلفنهای دستی لابد او را گیج می کرد و به همان تلفن سیاه رنگ خطی عادت داشت که حالا دیگر هیچکس انتظار نداشت دوباره زنگ بزند. وقتی در اتاق پذیرایی روی کاناپهی خردلی رنگ می نشست تلفن سیاهرنگ کنار دستش بود و در اتاق خواب آن را روی میزک سه پایه ای نزدیک تختش میگذاشتند. شب ها به حالت نشسته روی تخت به یک مخده ی بزرگ پشت می داد، اما به خواب نمی رفت و چشمانش به نقطه ای در تاریک و روشن اتاق خیره می ماند تاصبح که آفتاب بزند و اورا باعصا به اتاق مهمانخانه بیاورند. شاید از آن می ترسید که تلفن زنگ بزند و او در خواب باشد. اتاق خواب مادر را دوستم فرهاد به من نشان داد و بعد گفت، " تو هم بعد از این همه سال حالا باید به فکر آمدن به ایران افتاده باشی مرد؟.."
فرهاد راست می گفت، اما من به ایران رفته بودم که کارهایی را سر و صورت بدهم . کارت ملی که خواهرم برایم گرفته بود اشتباهی نام من روی آن ثبت شده بود. باید تکلیف خانه ویران پدری را روشن می کردم و در غیاب خودم به خواهرم وکالت فروش می دادم، هرچند در آن اوضاع آشفتهای که پیش آمد خریداری برای خانه پیدا نمی شد. پدر و مادرم سالها پیش مرده بودند. در این سفر بر سر گور پدرم رفتم . یک زمانی درنزدیکی آن جوی آبی جریان داشت و تک درختی هم بود با شاخ و برگی تنک و در هم پیچیده مثل انگشتان استخوانی دستی که در سکوت و هوا باز شده باشد. اثری از آن جوی آب نمانده بود، اما تک درخت میان دو ردیف سنگ قبر تازه هنوز به زندگی خود ادامه می داد. سر قبر مادرم که نشستیم، خواهرم از قمقمه ی آبی که همراه داشت روی سنگ آن ریخت و من با دستمال لایه خاک وگل چسبناک روی لوحه ی سنگ را پاک کردم تا اسم مادرم را بخوانم. زمان مرگش من پیش او نبودم. از گورستان قدیمی برگشته بودیم که فرهاد تلفن کرد و خبر ناپدید شدن برادرش وفا را به من داد و اصرار کردکه " همانجا خانه خواهرت بمان ... تو لازم نیست توی این اوضاع با اون شهروندی دوگانه ات و اون کارت ملی تقلبی به تهران بیایی..."کار اداری تصحیح کارت ملی و وکالت خانه پدری به طرز احمقانه ای طول کشیده بود . امانمی توانستم این دوست قدیمی خودم را تنها بگذارم و راه افتادم.در تهران خانه برادرم بودم که پسرک دوساله اش اسباب شادی روح من بود. تازه زبان باز کرده بود و من را عمو صدا می زد.
فرهاد در را به روی من باز کرد و در آستانه در با ناباوری گفت، " تو آمدی؟.." در جوابش گفتم که " خب ، مگر شک داشتی که میآیم؟ " همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم و من در اتاق پذیرایی روی یک صندلی خالی نشستم. چند نفر دیگری هم از اقوام و آشنایانشان آنجا بودند. ما-شیرین من را نشناخت. اصلا متوجه آمدن من نشد.داشت حرفش را ادامه می داد که "بهش گفتم وفا جانم، ای بی وفا پسر، رفتی و مادر را تنها گذاشتی؟حالا من در فراق تو چه کنم ؟.."یکی از دخترانش لیوان ابی با یخ برای او آورد. ماشیرین جرعه ای از آب را نوشید و دستش را روی سینه گذاشت تا آب را قورت دهد. لیوان آب را به دست دخترش داد و گفت،" خب، چه بهتر که وفایم رفت..." لحظه ای ساکت شد و رو به یکی از حاضران ادامه داد که"همیشه دلش می خواست در خارج تحصیل کنه. می فهمید که چی میگم؟.. خب من هم با دوری او می سازم تا تحصیلاتش تموم بشه ..."مرد جا افتاده ای با سبیلی سفید و به دقت شارب زده، به گمانم پدر شوهر یکی از خواهرهای فرهاد، نزدیک من نشسته بود، زیر لب طوری که فقط من می توانستم بشنوم، گفت،" اونها که رفتند، رفتند، وای به حال مانده ها..." و نفس فرو خورده اش را از سینه بیرون داد. در سکوت هردو نگاهی به هم انداختیم. چه میتوانستیم به همدیگر بگوییم؟
ما-شیرین روزهای آخر اشتهایش را از دست داده بود. قاشقی سوپ را به زحمت نزدیک دهانش می بردند و به او می خوراندند. قرص های خوابآورش را تف میکرد و به استفراغ می افتاد. نمی خواست بخورد. گاهی هم اسم خودش را از زبان وفا ورد می گرفت و بلند بلند میگفت، " ماشیرین، ماشیرین، ماشیرین..." چشم هایش هر روز در حدقه بیشتر فرومینشستند و در کالبدی مرده اما هنوز با نگاهی مات و خیره به نقطه ای دور به زنده بودن خود ادامه می دادند. ما- شیرین دیگر حتا به دو نوهی خردسالش هم که دور و برش بازی می کردند، اعتنایی نداشت. طوری از گفتگویش با وفا حرف می زد که ماهم انگار کم کم خیال برمان داشته بودکه آن تلفن سیاهرنگ دم دستش شاید باز هم زنگی بزند و حتا ماها هم بتوانیم با وفا چند کلمه ای صحبت کنیم. ما- شیرین با صدایی که از دهان خشک شده اش بیرون می آمد، میگفت، " خودش به من زنگ زد، بله، گفت ما-شیرین نگران من نباش. گفتم باشه مادر... من راضیم به هرچه تو خواستی. من فراقت را می کشم ، اما راضیم..."
فرهاد من را صدا زد و گفت ، " بامن بیا..." پشت در اتاقی ایستاد، در را باز کرد و گفت، " اینجا اتاقشه..." در اتاق میز تحریری بود و یک قفسه پر از کتاب و کمد لباس و همین. گلیمی خوشرنگ هم کف اتاق پهن بود. ساز دهنیش هنور روی میز مانده بود باساز ارگ مانندکوچکی وصل به کامپیوتر رو میزی که لابد با آن صدای سازهای مختلفی را در می آورد. دفترهای های نت موسیقی و برگه هایی از کاغذ هم کنار گلدانی سفالی با چند شاخه گل خشک شده ی سرخ و قهوه ای روی میز پرو پخش به چشم می خوردند.همه را انگار باعجله به حال خود گذاشته و رفته بود. فرهاد گفت " می بینی؟ هیچ چیز مشکوکی در اتاقش پیدا نکردم." از در نیمه باز کمد لباس چندتایی شلوار و بلوز و پیراهن چروکیده آویزان به میله دیده می شد همه با همان رنگ های تندی که جوانهایی به سن و سال او می پوشند. نمی توانستی فکر کنی که صاحب این اتاق دیگر هرگز به آن باز نخواهد گشت. فرهاد برایم تعریف کرد که برادرش وفا جامعه شناسی می خوانده که به دنبال تظاهرات دانشجویی چند سال پیش دانشجوی به اصطلاح " ستاره دار" می شود و او را از دانشگاه اخراج می کنند. از آن به بعد فکر و ذکرش موسیقی بوده است. می گفت، "وفا همیشه دلش می خواست آهنگسازی بخواند وموسیقی دان بشود." کارش این آخری ها همکاری با گروه های کوچک زیر زمینی و ساختن و ضبط آهنگ های پاپ بود. کار و بار دیگری نداشت و در خانه با مادر و با حقوق بازنشستگی او زندگی میکرد. فرهاد از لای دفترهای نت عکسی را با قاب نازک مقوایی بیرون کشید و گفت، "نمی خواستم چشم مادر به این عکس بیفتد." عکسی از وفا بود در حال اجرای آهنگی با همان ساز ارگ مانند و ساز دهنی با میله ای زیر لبها روی چانه اش تکیه داشت. موهای سیاه مجعدش را به مد جوانهای این روزها در اطراف سر کوتاه و محو کرده بود، اما با حلقه حلقه موهای جلو سر رها شده تا روی پیشانی و چشمانش غرق خنده ای شادمانه به دوربین نگاه می کرد. با چشمانش می خندید. از اتاق وفا که بیرون آمدیم، فرهاد لحظه ای ایستاد، رو به من کرد و گفت، " اون تلفن..." لحظه ای به فکر فرو رفت و حرفش را از سر گرفت که" می دانی؟ من فکر می کنم مادر راست می گوید. و فا شاید در آخرین لحظات به مادر تلفن زده...حتما این درخواست او بوده و ماموران زندان گذاشته اند که او با مادرش چند کلمه حرف بزند..." فرهاد گفته بود، " آخرین لحظات" ونگفته بود لحظاتی پیش از اعدام. اعدام ها همه با طناب دار بود، اگر زندانی در اثر جرحاتی که برداشته بود یا زیر شکنجه کشته نمیشد.. پرسیدم ، " اما آخه به چه جرمی؟ عضو بادرماینهوف که نبود..."
ما-شیرین چنانکه همه انتظارش را می کشیدیم نتوانست تاب بیاورد. رفته بودم وسط شهر که برای بچه ی برادرم اسباب بازیی چیزی بخرم که فرهاد تلفن کرد و در یک جمله گفت که "مادر مرد..." و گفت که دارند آماده رفتن برای خاکسپاری می شوند. به او تسلیت گفتم و گفتم که همین الان می آیم . تاکسی گرفتم و راهی خانه ما-شیرین شدم. در خیابانهای شهر حالا دیگر چنانکه می گفتند اغتشاشات را "جمع" کرده بودند، مغازه ها و حتا کافه ها و رستوران ها هم دوباره باز شده بودند ( چقدر کافه و رستوران در این سال ها در شهر باز شده بود!) و تک تک حتا زنان و دخترکانی بدون روسری هم در پیاده رو ها دیده میشدند. آیا شهر دوباره زندگی عادی خود را از سر میگرفت؟ وقتی راننده تاکسی برای اطمینان باردیگر نشانی مقصدم را پرسید، نام خیابان را به کلی فراموش کرده بودم. هیچ چیز بیشتر از نام خیابانها و قیمت اجناس و به اصطلاح خدمات من را در این سفر دچار سرگیجه نمی کرد. این شهر دیگر آن شهری نبود که می شناختم. حتا ساختمانها و درخت ها و خیابان ها و چهار راه هایش هم هیچ خاطره ای را در من زنده نمیکرد. به موقع رسیدم که در این دم آخر رفیق قدیمی را در خاکسپاری مادرش تنها نگذاشته باشم.
من از کفن و دفن مرده به راه و رسم مسلمانی همیشه متنفر بوده ام. چرا مرده را باید پیش از گذاشتن در خاک بشویند و به اصطلاح غسل دهند؟ تاکی آدم هایی پیدا می شوند که برای گرفتن دستمزدی یا حتا بنا به اعتقادی دینی با این کار خواب جاودانی مردگان را آشفته کنند؟یکی از کابوس هایم به بیداری در کودکی دیدن مرده شویخانه از لای در نیمه باز آن بود، چندتایی تابوت خالی و یک حوض با آبی سبز رنگ...خیلی معطل نشدیم و پیکر غسل داده شده و کفن پیچ شده ما-شیرین را در تابوتی آوردند. فرهاد با صدایی که از بغضی فرو خورده در گلو می لرزید، نزدیک گوش من زمزمه کرد،"تو هم عجب وقتی سراغ ما آمدی..." به دور و برم نگاهی انداختم که ببینم کسی یا کسانی جمع کوچک ما را میپایند یانه. یکی دو آدم غریبه نزدیک جمع ما پاسست کرده و نگاهمان می کردند، اما از قیافه هایشان پیدا بود که اتفاقی ایستاده اند و فقط برای لحظه ای کنجکاو شده اند که ببینند چه می گذرد. گور کن مشغول کار شد. یکی از خواهران فرهاد با دسته گل ها در دستش وارفت و بر زمین نشست. حالا دیگر با صدای بلند زار می گریست. دسته گل ها را روی زمین رها کرده بود و با انگشتانش خاک را چنگ می زد. گورکن گرهی کفن را از روی صورت ما-شیرین باز کرد و از فرهاد خواست که صورت مادررا برای آخرین بار ببیند. صورت مادر به رنگ سفید سنگ می مانست با حدقه های فرو رفته که در قعر آنها چشم ها هنوز باز مانده بودند. گورکن با کمک فرهاد پیکر مادررا در گور گذاشتند. نتوانسته بودند پلک های مادررا برهم بگذارند. پلک ها حتا پیش از مرگ هم خشک شده ودر حدقه ها پس نشسته بودند. گورکن صورت مادر را به یک طرف برگرداند رو به پشته ای از خاک ودست بر شانه او گذاشت، پیکر بیجانش را تکان می داد و می خواند که " اسمعی ، افهمی یا...." یعنی که گوش کن، و بفهم که چه می گویم ای دخت ...و اسم پدر ما-شیرین را گفت. با همان یک سالی که الهیات خوانده بودم که بعد بتوانم فلسقه بخوانم، آنقدر زبان عربی
می دانستم که معنای کلمات تلقین را بفهمم و وقتی گورکن می خواند، " فلا تخافی و لا تحزنی..." از خودم می پرسیدم ما-شیرین حالا دیگر چه اندوهی داشت ؟ از چه باید می ترسید؟ گورکن سر برداشت و بیل را در دست گرفت. خاک را با تانی بابیل در حفره ی گور می ریخت، لختی می ایستاد، به کمرش کش و قوسی می داد و دوباره کارش را از سرمی گرفت. سال ها بود که بوی خاک تازه را نشنیده بودم.
پس از مراسم خاکسپاری با جمع کوچک فامیل من هم به دعوت فرهاد برای صرف شام به خانه ی ما-شیرین رفتیم. فرهاد شام مفصلی را با یک سینی بزرگ حلوا از پیش به رستورانی سفارش داده بود که آوردند. آن مرد سالخورده با سبیل به دقت اصلاح شده که حالا کراوات هم زده بود، لابد به نشانه احترام به روح درگذشته، باز هم کنار من نشسته بود، عصای در دستش را با بی حوصلگی تکانی داد و گفت،" راحت شد..." اسم من را پرسید که به او گفتم و گفتم که از دوستان قدیمی فرهاد هستم. سری تکان داد.
شام را در سکوت می خوردیم که ناگهان صدای زنگ تلفن شنیده شد. زنگ همان تلفن سیاهرنگ بود. هنوز سرجایش در گوشه ی کاناپه مانده بود. فرهاد از جا برخاست و به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت. چند بار گفت،" آلو...الو..." اما به نظر می امد که کسی آن سوی خط جواب نمی دهد. فرهاد همچنان گوشی تلفن را دم گوشش گرفته بود. با اشاره سر از من خواست که پیش او بروم.از جا بلند شدم و رفتم. گوشی را به من داد و گفت، " چی می شنوی؟.." هیچ صدایی را نمی شنیدم . گفتم، " شاید یکی اشتباهی این شماره را گرفته." فرهاد گفت، " بازم گوش کن ، انگار تلفنی از راه دور است..." این بار صدایی محو و دور در گوشی تلفن می آمد که به خرخر خط می مانست.اما بیشتر گوشی را به لاله ی گوشم چسباندم.صدایی شنیده می شد . یک نفر انگار گوشی را رو به هوا نگاه داشته بود و از جایی دور ، از ورای هوا، سازهایی از یک ارکستر آهنگی را می زدند که صدایش بریده بریده به این سوی خط تلفن می امد..
پسا نوشت
من به وطن دیگرم برگشته ام و این روزها، عصر ها که می خواهم از سرکارم به خانه بروم ، در این هوای ملایم آخر تابستان، دوست دارم پیاده بروم و بیشتر وقت ها هم سر راهم به کافه ای سرمی زنم. قهوه ای خوش عطر سفارش می دهم که با نوشیدن آن همهی خستگی کار حسابداری از روح و تنم در میرود. اینجا، در غربت، برای گذران زندگی ،کارم از فلسفه به حسابداری کشید و به ور رفتن با اعداد و ارقام واقعی... در کافه صفحه ای از کتابی را که دوست دارم بخوانم باز می کنم هم در آن حال که آدمهایی را می بینم و از تنهایی خودم بیرون میآیم. وقایع سفر کوتاهم به وطن حالا دیگر اینجا،در این شهر غربی، با اقیانوسی فاصله، به خاطره ای از یک کابوس می ماند که می دانم کم کم فراموش می شود. این کابوس حتا تا آخرین لحظهی سفر هم ادامه داشت وقتی هنگام خروج گذرنامه ام را روی میز مامور فرودگاه گذاشتم. مامور اول با نگاهی از سر تحقیر من را برانداز کرد و بعد نگاهی به گذرنامهام انداخت و آن را ورق زد. ترسم از آن بود که نکند آن کارت ملی لعنتی را هم از من بخواهد. گذرنامه را بست و چشم در چشم من دوخت و لابد منتظر بود که من پلک بزنم، اما من حالم خرابتر از آن بود که نتوانم نگاه مردک را تاب بیاورم. من هم در چشم هایش زل زدم. بالاخره گذرنامه را مهر خروج زد و من از پست بازرسی گذشتم.
یکی از این روزها تنها در کافه نشسته ام و بی هیچ دلیلی این سوآل به ذهنم می آید که از آن چشم های ما- شیرین حالا دیگر چه مانده است ؟ و به خودم جواب می دهم که فقط دو کاسه ی خالی که خاک کم کم آنها را پرکرده است... در این فکرم که رگباری از باران به پشت شیشه پنجره کافه می کوبد. پس باید آنقدر صبر کنم تا باران بند بیاید. برای رفتن به خانه هنوز دیر نیست. آخرین جرعه از قهوه ام را می نوشم و از کافه بیرون میزنم... هوای دلکش پس از باران در یک روز آخرهای تابستان است. از کناره ی کانال راه خودم را در پیش می گیرم و سلانه سلانه راهی خانه می شوم. مرغابی ها آخرین روزهایشان را شناور یا بال زنان بر روی آب های کانال می گذرانند تا با اولین موج سرمای پاییز از روی غریزه به جنوب کوچ کنند. نرم بادی در شاخه های درختان بلند کناره کانال می پیچد و قطره ای از باران روی پیشانیم فرو می چکد. پس قرار است آن پاره های پراکنده ابر در آسمان نیلی رنگ غروب باز بارانشان بگیرد. می ایستم و بادگیر نازکی را که برای چنین هوایی در کیفم جا داده ام در می آورم که بپوشم. می خواهم دوباره راه بیفتم که دربرابر چشمم مرغابی ها بر آب های کانال یکباره از حرکت باز می ایستند با سرهایی برگشته خلاف جهت باد انگار که بخواهند به صدایی گوش کنند. صدایی است در هوا که بی اختیار من را در جای خود میایستاند. به همهمه ای میماند که از جشنی شاد در جایی زیر آسمان غروب در هوا طنین انداخته است. بیشتر که دقت میکنم، در دل این همهمه ی دور و مبهم، صدای سازهای ارکستری هم به گوش میرسد که دارند آهنگی را مینوازند. عجب که این آهنگ در گوش من چه آشناست!.. انگار یکبار دیگر هم آن را شنیده ام. آیا اشتباه نمی کنم؟ این همان آهنگی است که در گوشی آن تلفن سیاهرنگ شنیده بودم. انگار که فرهاد همین الان گوشی تلفن را دوباره دستم داده و به من می گوید که گوش کن!..
تابستان ۲۵۲۶

سایت ادبی رضا فرخفال
Literary Site of Reza Farokhfal