top of page

مادرها و مرگ‌ها

هزار صفحه، سینه داشت...

ـ  رویایی                 

اطویی قدیمی، از جنس چدن ، از آنها که با ذعال گرم می شد. نام این اطو را باید با " ط" نوشت نه با " ت" ؛ چرا که،  حتا املای یک واژه هم تاریخی از آن واژه، یا همان معنای واژه،  را در خود دارد.این اطوی مادر بود. مادرم وقتی که لباس ها و ملافه های شسته شده را اطو می کشید، اغلب آوازی را زیر لب با خود زمزمه می کرد یا برای من کودک قصه ای می‌گفت.

مادرم در پایان یک روز رختشویی خسته نبود، اما گاهی اتفاق می افتاد که بی حوصله باشد. چنان غرق در افکار و خیالات خود می شد که حوصله سر هم کردن قصه ای را برای من نداشت. این را من در آن سن وسال نمی فهمیدم. بر قالی کف اتاق مهمانحانه نزدیک بساط اطو روی شکم دراز می کشیدم و از دست‌هایم تکیه گاهی برای چانه‌ا م  می‌ساختم و از مادر می خواستم که قصه ای برای من بگوید و او  می‌گفت،

" یه حسنی بود که یه گاو داشت، هرجا می رفت یه گاو داشت..."

پشنگه ی آبی را با سر انگشتانش بر چین و چروک لباسی می‌زد و  اتوی داغ را به حرکت در می‌آورد  و قصه را از سر می گرفت:

" هرجا می رفت یه گاو داشت. توی خونه یه گاو داشت. می رفت نانوایی که نان بخرد یه گاو داشت..."

من می پرسیدم ،

" توی کوچه هم که توپ بازی می‌کرد یه گاو داشت؟"

و مادر می‌گفت،

" بله، توی کوچه هم که توپ بازی می‌کرد یه گاو داشت. هرجا می رفت یه گاو داشت..."

ذهن کودک من لابد می پرسید که خب، بعد چی؟ باید اتفاقی می افتاد، اما در قصه ی مادر اتفاقی نمی افتاد. مادر لحظه ای ساکت می شد. لباس اتو زده ای را با دقت تا می‌کرد و آن را کنار می‌گذاشت و من صدای زمزمه او را می شنیدم. حتا خود اطو هم برای من موجود خیال انگیزی بود. سنگین و سیاه رنگ با دسته روکش شده از چوب که گرما را از خود عبور نمی داد، مثل یک کشتی با نوک تیز امواج چین و چروک های مرطوب را صاف می کرد و پیش می رفت و بخار خوش بویی از زیر و زبر خود می پراکند. مادر اتو را از جاداغی فلزی برمی داشت تا تکه لباس دیگری را اطو بزند. من می‌گفتم،

" خب، خب، باز هم بگو..."

و مادر ادامه می داد که

" بله ، یه حسنی بود که یه گاو داشت. هر جا می رفت یه گاو داشت. به مهمانی می رفت یه گاو داشت. بقالی می رفت که پنیر بخرد یه گاو داشت. توی حیاط می رفت که به کبوترهاش دانه بدهد یه گاو داشت..."

مادرم در عین بی حوصلگی اما تخیلش به کار افتاده بود و می‌گفت،

" به صحرا می رفت یه گاو داشت، به کوه می رفت یه گاو داشت. به باغ می رفت که میوه بچیند یه گاو داشت. می رفت کنار رودخانه که ماهی بگیرد یه گاو داشت...به خیابان می رفت که برای خودش کلاه نو بخرد یه گاو داشت..."

می گویند کودکان از تکرار شنیدن یک قصه خسته نمی‌شوند و از هربار شنیدن آن لذت می‌برند، چنانکه قصه حسنی و گاوش برای من چنین بود. این قصه به لحاظ فنی یک گزاره روایی ساده بود و بس که هربار که تکرار می شد  فقط صحنه ها در آن تغییر می کردند.

" به آشپزخانه می رفت که برای خودش آش بپزد، یک گاو داشت..."

صرف تصور گاوی با آن جثه بزرگ، با آن چشمان درشت اما غمناک ، آن هم در آشپزخانه، برای ذهن کودک من چه شگفت  می نمود.

قصه ها و داستان ها بالاخره از جایی آغاز می شوند و  در جایی پایان می‌گیرند ، اما قصه ی مادر فقط یک آغاز بود. وضعیتی را طرح می‌کرد که هیچ تغییری در آن اتفاق نمی آفتاد و به وضعیتی دیگر  تحول پیدا نمی کرد. سال ها بعد طی خواندن هایم بود که دریافتم هر داستانی یا بگوییم هرروایتی برای آنکه شکلی قصوی پیدا کند، نخست وضعیتی را باز می نماید که در طول زمان پایدار بوده است. اما این پایداری با ورود عاملی به هم می ریزد و داستان تا آنجا پیش می رود که دوباره تعادلی در و ضعیتی سوم برقرار گردد که دیگر همان تعادل در وضعیت اول نیست. قصه‌ی مادر فاقد این دیالکتیک روایی بود. آدمی بود به نام حسنی که هرجا می رفت گاوی سمج با او بود.

روزهای شستن رخت ها مادر صبح اول وقت دست به کار می‌شد. زنی هم از بستگان ما می‌امد که مزدی می‌گرفت و در کار شستن رخت ها به او کمک می‌کرد. او اولین زنی بود که می دیدم سیگار می‌کشد. پدرم هربار یکی دو نخود تریاک برای او تهیه می دید که او در استکان چای داغش حل می کرد و چای را در نعلبکی می ریخت و هورت می کشد، جادرش را که تا روی شانه ها پایین آمده بود محکم به کمر می ربست  و تا شستن همه رخت ها در طشت و با آب و صابون یک لحظه هم استراحت نمی کرد.  مادر اما با وسواسی که داشت رخت ها را خودش در حوض آب می کشید، در سرما و گرما، و در همان حال آن زن را می دیدم که کیفور و سرحال آتشی را در منقل با ذعال برمی‌افروخت و دانه دانه ذغال های گداخته را با انبر در اطو می ریخت. اطو به کله حیوانی عجیب بدل می شد که از لای دندان هایش ( سوراخ های هواکش) آتش می بارید.

قصه حسنی تنها قصه ای نبود که مادر برای من می گفت. یکی از قصه هایش که هنوز یادم مانده ، قصه پری دریایی بود که در قصری بلورین در دریا تک و تنها زندگی می کرد. این پری دریایی در واقع دختری بود که جادوگری اورا سحر کرده و به صورت پری دریایی با بالک ها و دمبی مثل دمب ماهی درآورده بود. بزرگتر که شدم مادر قصه های مصور یک مجله کودکان را برای من بلند بلند می خواند و من شیفته یکی از آنها شده بودم به اسم " بلبل حقیقی" ...مادر حالا دیگرسال ها ست که از دنیا رفته است. با رفتن او اول و به اشتباه این نتیجه را پیش خود گرفتم  که برای آدمی در غربت همچون من، با مرگ مادر میهن هم می‌میرد. احساس می کنی که یکبار دیگر و برای همیشه بند نافت بریده شده است...اما مادر ها نمی میرند.  در خیالات ما حضور دارند و به گفته‌ی آن شاعر دوست، " مادر که می میرد، دیگر نمی میرد."[1] به داستان‌ها ی ما می آیند یا می توانیم در هرلحظه‌ی به اصطلاح " معین" فنجانی چای دم کنیم و با آنها گرم صحبت شویم.

حالا دیگر می توانم این را بگویم که مادرم اهل خیال بود. این ویژگی او به من هم به ارث رسیده است. همیشه فکر کرده ام که هرچه زیبایی دیده ام، بی رودربایستی بگویم، همه در خیال خودم بوده است. چنین است که حتا وقتی نقش و نگار بال پروانه ای را هم می بینم، آن را نه از جنسی مادی که انگار در خیال خود می بینم و از دیدن آن محظوظ می شوم. مادرم حتا تصدیق ششم مدرسه ابتدایی را هم نداشت. به او اجازه نداده بودند که به مدرسه برود و مثل خیلی دیگر از زن های هم نسلش او را زود به خانه شوهر فرستاده بودند.  اما خواندن ونوشتن را می دانست و چندتایی از سوره های قرآن را هم در حفظ داشت. آرزو داشت که من ویلن یاد بگیرم. برایم تعریف می کرد که در همسایگی خانه قدیمی ما جوانی  بوده است که عصر ها در بالکن خانه اشان  رو به آسمان غروب و درخت های باغی در همان نزدیکی ها برای دل خود و شاید هم برای تمرین یک بند ویلن می زده است.جوانی رعنا بوده است و لابد با زلف هایی پریشان روی پیشانی مثل ویلن زن ها...شاید مادر کششی به آن جوان داشته بود و بیخود نبود که دلش می خواست من هم ویلن بزنم. چرا نبایست مادر رویایی آن هم در خیال برای خود نداشته باشد؟ مادرها درخت نیستند! وقتی به سیزده یا چهارده سالگی رسیدم مادر من را از رفتن به کلاس ساز و آموختن ویلن باز داشت. معتقد بود که یادگیری ویلن من را از درس عقب می اندازد و در ثانی سرانجام کار ویلن زن ها اعتیاد و شوربختی است.

به داستان حسنی برگردم. آیا این قصه خود مادر نبود؟..گاهی با یاد آوری آن قصه به فکر می افتم که آیا نمی توان داستانی نوشت که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد؟   در چنین داستانی فعل ها در یک جور حالت مصدری و بدون زمان باید رخ دهند: باد درشاخه های درخت بی وقفه پیچان است؛  زنی زیبا با نگاهی پرسان فنجانی قهوه را از روی میز برمی دارد و تا ابد به لبهایش نزدیک می کند. زمان در این داستان نمی گذرد، به پس هم برنمی‌گردد...

از مادرم می پرسیدم،

" وقتی حسنی به سلمانی هم می رفت یک گاو داشت؟"

و مادر می گفت،

" بله،  به سلمانی هم که می رفت تا موهایش را استاد سلمانی برایش کوتاه کند، یه گاو داشت..."

کنجکاویم را دیگر حدی نبود وقتی که مادر می گفت،

" به حمام هم که می رفت یه گاو داشت..."

با ناباوری می‌پرسیدم،

" گاو؟.. توی حمام؟"

تصور حسنی با یک گاو در حمام عمومی ‏ (آن روزها خانه ها حمام نداشتند)،  من را از هیجان و شگفتی از خود بیخود می کرد. روی قالی کف مهمانخانه غلت می زدم و غش غش می خندیدم.

 

 

[1] سطری از شعری از رویایی


​سایت ادبی رضا فرخ‌فال

Literary Site of Reza Farokhfal

bottom of page